سوره انبیا ۸۵
سلام شهید سیداحمدرضامحسنیان!
روزهاست که منتظرتم نشستم اینجا کنار این امامزاده امامزاده ای با چشمهای زیبا که شهید شده بود و دهها صدها شهید الان کنارش هستن و دورشو گرفتن مثل شعاع نور که از خورشید جدا میشه ولی جزئی از خورشیده!
داشتم میگفتم
نشستم اینجا و انتظار میکشم
تا بیای سراغم یا نشونه ای بدی بیام سراغت
اما هیچی هیچ خبری ازت نشد
احمدآقا میگن صبر تلخه
اما من میگم اونی که تلخه انتظاره
احمداقا منتظرتم پس کی میای؟
هفته ای دوسه بار به سرعت از کنار اسمت رد میشم روی تابلوی سر کوچتون نوشتهشهیدسیداحمدرضامحسنیاناین تابلو میتونست تابلوی شرکت مهندسی تو باشه اما حالا...
پدرت میگه به احمد میگفتم احمدجان به تحصیلت ادامه بده کافیه! جنگ کافیه تو به اندازه ی خودت به انقلاب خدمت کردی دانشگاهت رو نیمه کاره رها کردی که چی بشه؟
به پدرت وعده ی صبر دادی گفتی جنگ تموم میشه من بر میگردم دانشگاه! همه چی درست میشه
آقا سید! اینجارو نگاه!جنگ تموم شد تو برنگشتی همه چی درست نشد پس چی شد کو؟ کجاست؟ ثمره ی اون انتظار
مادرت میگه: رفتم سرمزار پسرم میبینم یه عده جوون اونجان
خودمومعرفی می کنم میگم من مادر شهید احمدرضا محسنیان هستم. شماها؟اینجا؟ برگشتن میگن مابا کاروان راهیان نوررفته بودیم شلمچه اونجا خواب این شهید رو دیدیم بهمون آدرس مزارشو داده ماهم اومدیم اینجا برای زیارتش.
عجبا!!! من یک ماهه اینجا حیرونتم اونوقت تو آدرستو به اولین نگاه دادی .....
می دونی سیدجان من وصیتنامه های زیادی از شهدا خوندم هیچ کدومشون شبیه وصیتنامه نبودن انگار یه نامه بودن که برای خدا نوشته شده ، می دونی که منظورمچیه ، نامه های عاشقانه...
نامه ی تو به خدا عاشقانه ترین نامه ایه که تا حالا خوندم.
چی کارکردی آقا سید
به خدا میگی
خدایا شکرت که مرا در بهترین زمان وباشکوه ترین حوادث آفریدی من شب و روز عاشورا و معرکه اش را دیدم...
به زمان جنگ میگی بهترین زمان و به خاطر این موضوع از خدا تشکر میکنی
این رابطه عاشقانه نیست؟
بعد انگار داری به خدای مهربون دلداری میدی: مصیبت ما هرچه بزرگ باشد به مصیبت امام حسین علیه السلام نخواهد رسید به خانوادت میگی : مبادا بگوییدجوان بود دانشجو بود حیف بود یعنی مبادا نازکتراز گل به خدای من بگید
آنانکه صابرترند پیروزترند
ازکودکی این جمله را می شنیدم هل من ناصر ینصرنی
هرکه به این ندا لبیک نگوید یزیدی است یزیدیان خود را مجهز نموده اند یعنی حواستون به خداباشه مبادا غفلت کنید
دلم میخواد شاعرانه ترین شیفتگیهامو تقدیمت کنم ای شهید زیبا شهید سید احمد رضا محسنیان
تقدیم تو که عاشق امام حسین بودی به پدرت گفتی تنها آرزوم دیدن صورت امام حسینه حتی اگه دانشگاه آینده و جونم رو در این راه از دست بدم!
و عاقبت هم رفتی و صورت ماه محبوبت رو دیدی و به او پیوستی
ولی من اینجا نشستم به انتظار دیدن تو....
و همچنان منتظرم منتظر.....
مزار شهید:امامزاده علی اکبر تهران(چیذر)
عکس از شهید سیداحمدرضا محسنیان
شهید سیداحمد رضا محسنیان طباطبائی
فرزند: سید ابراهیم(رضا)
ولادت:1341/1/27
شهادت :1365/10/21
محل شهادت : شلمچه
مزار:گلزارشهدای امامزاده علی اکبر(ع) چیذر
پدر شهید:
سید ابراهیم محسنیان معروف به رضا طباطبایی فرزند سید حسین طباطبایی متولد 1013 هستم دارای خانواده 5 نفره بودم پسر بزرگم فارغ التحصیل رشته مهندسی معماری بودند در دانشگاه شهید بهشتی به نام سید احمد رضا محسنیان طباطبایی .
زمانی که جنگ شد در تمام مراحل از دانشگاه می رفت به جبهه و دوباره برمی گشت تا مرحله کربلای 5.
کربلای 4 که رفته بودند عملیات لو رفت و ایشان هم برگشتند و دوباره به دانشگاه رفتند چند روز بعدش دوستانش تماس گرفتند و گفتند که عملیات کربلای 5 شروع شده بیا برویم جبهه.
و ایشان هم رفتند. لباس رزمی که برتن داشت از تن در نیاورده بود که رفت. می گفت من مسئول هستم شما نمیدانید که آنجا چه خبره. اگر ما آنجا نباشیم اسلام در خطر است.
جوانها باید بروند پدر راضی باش.
ایشان رفتند، در کربلای 5 جنگ سختی در گرفت دوهفته می جنگیدند الحمدالله آثار پیروزی را تلویزیون نشان میداد که سیلوهای عراق نمودارش را بسته اند.
جنگ ادامه داشت ما که پیشروی کردیم در عقبه ،آتش دشمن زیاد شد بطوری که یک وجب نبود که آتشی ریخته نشده باشه. در آن آتش یک ترکش به پهلوی ایشان اصابت کرد. این ترکش زمانی بود که شهادت حضرت فاطمه زهرا بود در همان ساعت همان موقعی که خانم فاطمه زهرا به شهادت رسیدند از ناحیه پهلو. پسر من هم از ناحیه پهلو به شهادت رسیدند. سید و اولاد خود آنها هم بود ما کاره ای نبودیم.
پدر من شناسنامه اش را چون پدر و مادرش و جدش سید بودند همه طایفه سید بودند در آن زمان هر کسی شناسنامه می گرفت محسنیان فامیلیش میشد و به او گفتند که شما طباطبایی دارید چرا محسنیان هستید ایشان هم رفتند عوض کردند برای همه را عوض کرد به غیر از 3 تا از بچه هایش .که یکیش من بودم که از پسرها و دو تا از دخترها آنها هم محسنیان ماندند. ما هم عوض نکردیم.
پدر من از یک خانواده سید باشخصیت بودند که از نواده مرحوم جلوه طباطبایی بودند.از آن نژاد بودند.که دایی ایشان مرحوم جلوه طباطبایی در ابن بابویه دفن هستند، فیلسوف بودند.ایشان در محله رستم آباد بزرگ بودند ازامنای آنجا بودند و هرکسی کاری داشت به پیش ایشان مراجعه می کرد و ما هم دراین خانواده بزرگ شدیم و همین مسیر را ادامه دادیم.تا اینکه زمانی که روحانی مسجد فوت کردند و ما از پدرمان پرسیدیم یک روحانی باشخصیت می خواهیم جایگزین ایشان بشوند برادر من هم طلبه بودند آنها آمدند گفتند که ما یک نفر رابه شما معرفی میکنیم در سال 52 یا 53 آنها مرحوم حجت الاسلام شاه آبادی را به ما معرفی کردند.
خاطره ای که در ذهن من مانده
پدر من بنا بود در اقدسیه باغ لارک برای تیمسار حرفه به پدر من می سپارد که برایشان بنایی کند. پدرمن هم هر روز صبح میرفت و تا عصر و پیاده از ارج به خانه می آمد مادر من هم سفره را پهن کرده بودند ایشان می گفتند که من تا نمازم را نخوانم غذا نمی خورم.
ایشان اول با این همه راه و کار سنگین و خسته نماز را ترجیح می دادند در سال 61 فوت کردند قطعه 94 بهشت زهرا دفن هستند.
خاطره
وقتی انقلاب شد و شاه را از سلطنت خلع کردند و امام آمدند، سر نماز دستانش را بالا گرفت و گفت خدا را شکر که من زنده هستم که این پدر و پسر سرنگون شدند. همین که اینها سرنگون شدند خوشحالم.
این خاطره را هیچ وقت فراموش نمی کنم.
دو تا از برادرانم را پدرم به قم فرستادند یکی از آنها از روحانیت مبارز بود که با اقای کروبی هم سنگر بودند .و چون اینها در قم وضعیت خوبی نداشتند پدرم یک خانه در قم برای آنها خرید و که آقای کروبی هم به پیش برادرانم به آن خانه می آمدند و در کنار آنها مشغول تدریس بودند. در سال 43 اوائل 15 خرداد چون درس امام خمینی می رفت و ایشان صحبتهایش سیاسی بود عاشق این کار شد خودش را با سیاسیون قاطی کرد و شروع به پخش اعلامیه های امام کردند، تا یکبار مامورین ایشان را گرفتند ولی اعلامیه ها را نتوانستند پیدا کنند. در خانه پنهان کرده بود داخل آب انبار زیرزمین زیر سر در بعدها که خانه را خراب کردیم آنجا پیدایش کردیم.
محکومیت ایشان 3ماه بود چون مدرکی از ایشان نداشتند از زندان آزاد شدند و از آن به بعد شروع کردند به مبارزه تا انقلاب شد.
17 شهریور
من آنجا نبودم ولی یکی از برادرانم که در آن معرکه بودند تعریف می کردند میگفتند که مردم را میزدند و آنها می رفتند داخل جوی آب که به آنها تیراصابت نکند و چند نفر از افراد زخمی را داخل خانه های مردم بردیم و مخفی کردیم آنها را که این سربازان گارد آنها را به شهادت نرسانند.
ولی پیش از انقلاب من راننده رئیس اداره بودم رئیس اداره اعلام کرد که فردا باید بیایید به حزب رستاخیزرای بدهید. گفتیم ما نمی شناسیم رای
نمی دهیم. می گفتند که نه باید رای بدهید.
حزب رستاخیر( در زمان شاه مبارزه با امام و رهبر بود شاهی بود) من که گفتم رای نمیدهم آنها هم میگفتند که دستور شاه است و هر کسی رای ندهد از اداره اخراج است،زندان هم دارد. خلاصه اسم چند نفر را گفتند که از بین اینها به کی رای بدهیم. در بین این اسمها آقای شریف امامی هم بود. که من گفتم من به شریف امامی رای می دهم. چون امام در اسمش هست که از اداره اخراج نشوم.
ما تظاهرات که میکردیم خدا رحمت کند شهید شاه آبادی هم زنده بودند و آقای موحدی ساوجی جانشین آقای شاه آبادی بودند و ایشان ما راهدایت می دادند به سمت مرکز شهر. خیابان سهروردی فعلی یک طرف سربازان گارد ایستاده بودند و در طرف دیگر افراد دسته جات.آقای موحد هم روی اتوبوس شعار می داد مردم می گفتند توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد تا مرگ شاه خائن نهضت ادامه دارد.
سربازان هم چیزی نمی گفتند فقط نگاه می کردند.
تا به طرفهای خیابان 7 تیر که در آنجا درگیری صرت گرفت و بانک ملی را اتش زدند تیر اندازی شروع شد
ورود امام
اعلام کرده بودند که فردا امام میاید پسر شهید من گفتند که ما انتظامات بهشت زهرا هستیم من هم گفتم برای استقبال به خیابان آزادی می روم ما رفتیم ماندیم تا امام بیاید. به حدی جمعیت زیاد بود من رفتم روی درخت و نگاه می کردیم که امام بیاید خیلی منتظر شدیم اعلام کردند که هواپیمای امام تاخیر دارد و نمی تواند بیاید مردم می گفتند مرگ بر بختیار، وای به حالت بختیار اگر امام فردا نیاد.
شروع کردند تظاهرات در خیابان خیلی ناراحت بودند. روحانیان به داخل دانشگاه رفتند و متحصن شدند ما به هم به خانه آمدیم.دیدم که پسرم نیامده. نگران شدم .گفته بودند که اگر امام نیاید ماهم به خانه نمیاییم و در بهشت زهرا میمانیم. ماندند تا فردا که امام آمدند و خیالمان راحت شد،
شهید به عنوان مامور انتظامات و استقبال از امام بودند در سن 16 سالگی.
از زمانی که شهید شاه آبادی را به مسجد ما معرفی کردند وما به استقبال ایشان رفتیم خانه اش در خیابان پیروزی چهارصد دستگاه بود.از آنجا ایشان را به مسجد آوردیم.
شهید شاه آبادی را که به ما معرفی کردند ما اصلا راجع به انقلاب چیزی را نمی دانستیم و از زمانی که ایشان به مسجد آمدند و شروع به روشنگری کردند و توضیح دادند که امام را تبعید کردند چرا نشستید علما باید حرکت کنند دین در خطر است چشم و گوشمان باز شد چون ما اولش از انقلاب همچین چیزی تو سرمان نبود در سر کارهای خودمان بودیم شهید شاه آبادی هر بار که سخنرانی میکرد خیلی تند بود و می آمدند ایشان را
می گرفتند باز از زندان که آزاد می شد با جمعیت می رفتیم میدان اختیاریه برای استقبالشون. و با شعار ایشان را راهی مسجد می کردیم. ما را برای انقلاب آماده کردند مردم محل هم کم نگذاشتند و شروع کردند به مبارزه.
یکبار هم منبری آقای حائری فومنی دعوت کردند پای منبر بودند خود آقای شاه آبادی هم نشسته بودند وآقای حائری فومنی بالای منبر بود سربازان داخل مسجد ریختند شهید شاه آبادی عجب شجاع بود از جایش بلند شد. آن زمان که نمیشد به یک آجان چیزی بگویی. زد رو دست سرباز، بهش گفت برو بیرون اینجا مسجد است با پوتین چرا آمدی؟
سربازان گفتند که با فومنی کار داریم. شهید شاه آبادی گفت خوب برو بیرون صحبتهایش که تمام شد بیا ببرش. جرات نکردند با کفش بیایند داخل مسجد.
می گفتند که شهید شاه آبادی خیلی زیر شکنجه ها طاقت داشت و جوابشان را هم میداد، هر بار که ایشان را می بردند کلی شکنجه میشد وقتی هم که برمیگشت انگار نه انگار شکنجه شده کلی هم به بقیه روحیه میداد. از شکنجه باکی نداشت، ترسی نداشت.
با آقای شاه آبادی رفتیم پیچ شمیران بعد امام حسین. یک تانک گذاشته بودند آنجا. شهید شاه آبادی گفتند که با این دستها این لوله تانک را خم می کنیم خیلی ها خندیدند و به مسخره گرفتند .در صورتی که چند روز بعد کوکتل مولوتف انداختند داخل تانک و لوله را خم کردند و گفتند بفرما.
حرف جدی بود. انقلاب به پیروزی رسید کمیته ریختند درهای زندان راباز کردند ماهم ریختیم کلانتریها را گرفتیم من در کلانتری 2 فرمانیه بودم آن زمان . چند روز بعدش مرحوم ملکی از روحانیان شمیران بودند با یک حالتی عجیب آمدند داخل کلانتری و گفتند که خانه این تیمسارکجاست که رئیس زندان است؟
می خواهم در زندان را باز کند چون دارند زندانیان را شکنجه می دهند در زندان هم قفل و کسی هم نیست. من گفتم یک جوشکار ببر در را باز کند دنبال کلید هستید. رفتند جوشکار را بردند و در را باز کردند و متوجه شدند صدای این ناله ها نوار بوده که پخش می کردند( زندان اوین)
انقلاب که به پیروزی رسید ما گوش به فرمان شهید شاه آبادی بودیم پسر من هم همینطور. شهید شاه آبادی گفتند که شماها که دیپلم دارید بروید در روستاهای لواسان درس بدهید.
پسر من و چند تا دیگر از جمله شهید لطیفی رفتند به همین روستاهایی که شهید شاه آبادی فرمودند.
بعداز مدتی که انقلاب جان گرفت شهید احمد رضا رفت دانشگاه تربیت معلم و امتحان داد و شروع کرد به درس خواندن. بعد کنکور داد و قبول شد از آنجا استعفا داد و جریمه اش را ما دادیم. در دانشگاه شروع کرد به درس خواندن رشته معماری. زمانی که شهید شدند سال آخر دانشگاه بودند و رفت به جبهه و در کربلای 5 شهید شدند.
خاطره
می گفتند که جبهه یعنی دانشگاه. هر چه میخواهی بشوی باید بروی جبهه. جبهه جایی است که دانشگاه در مقابلش هیچه. همه چی آنجاست.
از ایشان پرسیدند که شما میخواهی شهید بشوی و یا مهندس؟
گفتند که هر چی خدا بخواهد من آن را دوست دارم. اگر خدا بخواهد شهید بشوم شهید میشوم و اگر خدا بخواهد مهندس شوم مهندس میشوم. ولی دوست دارم بروم شهید بشوم بروم پیش امام حسین(ع).
خاطره
من بچه ها صبح می بردم شمیران به مدرسه.
یک روز خیلی عجله داشتم با ماشین سر فرمانیه تصادف کردم . چنان ضربه ای به ما خورد مانده بودم که این بچه چطوری زنده ماند تصادف وحشتناکی بود ماشینم به تیر چراغ برق خود در ماشین باز شد و شهید احمد رضا از ماشین پرت شد.
دیگر پسرم زیر گلویش خورد به صندلی من.
هیچ وقت این خاطره را یادم نمیره. با اینکه زخمی و خونی بود سریع بلند شد گفت بابا طوری نشده نگران نباش.
شهید در هر کاری نمونه بود در نماز در قرآن خواندن و در بازی کردن با بچه ها در ورزش والیبال نمونه بود دارای حسن اخلاق عالی بود.
آمادگی برای شهادتفرزندم
وقتی که شهید شد عده ای می خواستند خبر شهادت را به من بدهند رویشان نمی شد آقا جعفر موسوی آمدند گفتند حاج آقا یک موضوعی را می خواهم به شما بگویم ناراحت نشوید؟
گفتم بفرمایید.گفتند که یکی از پسرهایتان شهید شدند .گفتم من این را میدانم درمسجد ما 40 تا عکس شهید است همه قرار نیست که برای
بچه های بقیه باشه. بچه من هم باید باشد.من بچه ام را فرستادم بجنگد یا سالم برمی گردد یا شهید می شود. من آمادگیش را داشتم چون خودم هر روز شاهد شهیدان مردم بودم هر دو پسرم 2 سال در جبهه بودند.
پیکر شهید را مسجد دیدم نمی خواستند که من پیکرش را ببینم.گفتم چرا؟ من می خواهم بچه ام را ببینم میگفتند آخه ناراحت میشوی!
گفتم نه من باید جنازه بچه ام را ببینم و خیالم راحت بشوم و خیالات دیگر نکنم. من را بردند سردخانه مسجد در زیر زمین . داخل پلاستیک صورتش را کنار زدند و صورتش را که دیدم یک تکه نور بود خیلی زیبا شده بود صورتش را بوسیدم هنوز که هنوز مزه بوسیدن صورتش را فراموش نکردم با این لباس رزم که به شهادت رسید با همان در خاک دفنش کردند.
مرحوم بحرینی گفتند که شهید با همین لباس دفن بشود چون در معرکه شهید شده باید اینگونه دفن بشود.گفتم من کفن دارم .گفتند این لباس برای او کفن است.
فزازی از وصیتنامهشهید:
گفته بودند راه، راه امام است هر چه به شما گفتند و امام برعکس آن را گفت حرف امام را گوش دهید همان را عمل کنید.
این انقلاب و امام برای این آمده که اسلام پیاده بشود.
به مادر و خواهرش گفته بود مبادا یک تار مو از شما پیدا بشود امام برای اسلام آمد که آدم بشویم برای آدم سازی آمده اند دروغ در زندگیتان نگویید.
...................................................
گلزار شهدا
اسمش که برازنده این مزارها است همین گل و گلستان است اینها نمونه تقوا هستند اینها به اندازه 70 سال عبادت در این بیست ساله نشان دادند عملا نشان دادند واقعا «گلزار » بهترین اسم برای شهدا است.
شهید زنده است
من شبهای جمعه می آیم هر کسی هر حاجتی که داشته باشد پیش اینها میاید خیلی ها بودند که از شهید من حاجت گرفتند.
مادر خود شهید هر وقت هر مشکلی که داشته باشد دستش را به سمت مزار پسرش میاورد و همه چی را از او میخواهد. حتی برای دیگر پسرم که می خواستند زن بگیرند ، برای مسکنش به مشکل خورد آمد سراغ شهید احمد رضا با او درد و دل کرد در طی نصف روز از داخل روزنامه کار ایشان درست شد این یک معجزه است آنها زنده اند و شاهد. هر حرفی و هر کاری داشته باشد با شهید احمد رضا در میان می گذارد و نتیجه اش را می بیند.
22 سال از شهادت احمد رضا می گذرد روزی نشده که به یادش نباشیم.هر وقت هر مشکلی هم داشته باشم میایم اینجا. با او درد و دل می کنم.
صحبت پدر با شهید
ای پسرم چقدر توعلاقه به این راه داشتی از من بیشتر ایشان به امام علاقه داشت وتمام حرفهای امام را گوش می داد حرف امام را بیشتر از حرفهای من که پدرش بودم گوش میداد و واقعا حلالت باشد این شهادت این شهادت که همیشه از آرزوهای اجداد ما بود و همیشه خودت میگفتی این حرف را که دوست داری شهید بشوی. و به آرزویت هم رسیدی. و من خوشحالم از اینکه تو به آرزویت رسیدی.و به استقبال شهادت رفتی حلالت باشد حلالت باشد ما را هم حلال کن.
خدواند انشاالله با اولیای خدا محشورت کند مخصوصا امام حسین(ع) را خیلی دوست داشتی و میگفتی که اگر بخواهم امام حسین (ع)را ببینم باید شهید بشوم
نمی خواهم مهندس بشوم الحمدالله رسیدی به آرزویت. پیش امام حسین فردای قیامت ما را هم شفاعت کن. تو که به آرزویت رسیدی دعا کن ماهم به آرزویمان برسیم.
نوش جانت، شیر حلال خوردی نون حلال خوردی زحمت کشیدم نگذاشتم راه اشتباه بروی. می گفتند نون حلال بچه ات حلال میشود.واقعا چه زحمتها را کشیدم که این نتیجه را گرفتم.
دیگر پسرم که بعد از ایشان بود فوق الیسانس مخابرات است ایشان هم در وزارت امور خارجه کار می کنند زن گرفتیم برایش و فرزندانی را خدا به او داده. چون عقدش را آقای خامنه ای خواند اسم بچه اش را گذاشتند سید علی محسنیان
آقای امیر ناصر گیاهی
همرزم شهید محسنیان
متولد سال 33 ساکن تهران ، منطقه شمیران، نزدیک مسجد شهید شاه آبادی.
ما با شهید محسنیان و عباس بختیاری مدتی را در جبهه های کوشک بودیم البته سنگر ما و شهید محسنیان تقریبا در حدود 1000 متر فاصله داشت عصرها که میشد با دوستان می رفتیم سنگر این شهید. البته سنگرشان کوتاه بود و داخل سنگر که میشدیم باید کمی خم می شدیم.
بچه ها می گفتند کاری نداره شما سقف را بردارید و یک رج بالاتر با گونی سقف بگذارید شهید گفتند که نه ما یک کار دیگری می کنیم. فردا روز که مجددا پیش اینها رفتیم دیدیم که اینها بیل های کوچکی به دست گرفته اند و در حال کندن کف سنگربودند و آن را گود میکردند.و این ابتکار آنها باعث شد به جای اینکه سقف را بردارند گود کنند خطر هم کمتره. چند روز بعد هم رفتیم دیدیم که کنار سنگرشان از این یونولیتهایی سفید را ریز ریز کردند و دور و اطراف سنگر ریخته. پرسیدیم اینها چیه؟ گفتند که چند ساعت پیش یک توپ کاتیوشا خورده، موج انفجار باعث شده بود که اینها همه ریز بشود. گفتیم که اگر آن روز شهید محسنیان این کار را نکرده بودند مطمئنا همه بیرون بودند نمی توانستند به خاطر کوتاهی سقف سنگرداخل سنگر باشند این ابتکار باعث شد که توپ نتواند آسیبی به آنها برساند و این خرده های یونولیت برا ی یک یخدان بزرگی بود که یخها را به صورت طولی داخلش می گذاشتند ایشان مهندس معمار بودند.
این 15 نفری که ما از مسجد شاه آبادی به جبهه اعزام شدیم حس کردیم واقعا این چند نفراز ما برتری داشتند مدبر بودند، باتقوا بودند.متواضع بودند. انشاالله ما بتوانیم رهرو آنها باشیم مدیون این شهدا نشویم
شهید شاه آبادی اولین بار که با ایشان آشنا شدیم، توسط یکی از دوستان
( یوسف جنتی) بودند، ما ترم دوم بود درش میخواندیم شب شنبه بود که ایشان به من گفتند که بیادی برویم جلسه ایشان. البته جلسات تقریبا سال 53 بود و به صورت سری برگزارمیشد به یک منزلی رفتیم.
قبل از انقلاب بود 12 نفر آنجا بودند من خیلی مجذوب اخلاق ایشان شدم و چقدر صمیمی بودند و چقدر جاذبه داشتند.
سال61 بود با این دوستانم بودم طرف آبادان رفتیم شهید شاه آبادی نماینده مجلس بودند با یک نیسان و یک اتوبوسی بود که می رفتیم کمکهای مردمی می بردیم
صبحها می رفتند برای سخنرانی . وقتی به بچه ها یم گفتند که راه بیفتیم خود ایشان قبل از همه راه می افتاد و می رفت اگر ما هم تاخیر می کردیم ایشان می رفتند و با یک ماشین دیگر می رفتیم و می دیدیم که ایشان دارند برای رزمنده ها صحبت می کنند داخل سوله و عراقیها هم داخل همان سوله در یک محوطه ای بودند سخنرانی ایشان خیلی حالب هم بود و بعدش نماز جماعت برگزار شد.
روحشان شاد
صحبت با شهدا
ما خودمان را لایق نمی دانیم اما به اینجا که میاییم یک حالت تسلیم قلبی پیدا می کنیم .
یاد آن روزهای طلایی می افتیم که چه دورانی بود با آن مسائل دفاع و جنگ چه روزگاری فراموش نشدنی بود البته اینها سبقت گرفتند البته ما جامانده شدیم.
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
ان شالله عاقبت بخیر بشویم و با این شهدا محشور بشویم
وصیتنامهشهید:
بسم الله الرحمن الرحيم
والصلوه والسلام علي رسوله و الائمه المعصومين من اله الطيبين الطاهرين الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنا لنتهدي لولا ان
هدينا الله.
سپاس خداوندي را كه رهنمونمان ساخت بدينجا و اگر نبود منت هدايتش بر سر ما چه بسا كه در وادي پوچي و پليدي بوديم و يا در بحر گناه و فساد غرقه. سپاس خداوندي را كه زندگياي توأم با فهم و شعور و هدايت را بر من ارزاني داشت. مرا با شخصيت شريف و مبارز و آگاهي همچون شهيدشاه آبادي آشنا ساخت كه پدر معنوي و فكريام بود و به وسيله هم او بود كه پردههاي شرك، جهل، التقاط و اشرافيت و خرافات را كه اسلام را مظلومانه فرا گرفته بود برايمان براي اولين بار كنار زد، مزه مبارزه در راه ايمان را عملاً به ما نشان داد. الحق كه چشيدن همان مزه امروز مرا بدينجا كشانده است. او تخم كينه ظالمان را در دل ما كاشت او بذر دوستي و نجات مستضعفين را در دل ما پاشيد عشق به الله، محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين و ائمه معصومين ... و سپس امام خميني را به من آموخت. من كه ابتدا فكر ميكردم كه از شاگردان ممتاز آن مكتبم با رفتن استاد و رفتن شهيدي از پس شهيد ديگر احساس ميكنم كه بياستعدادترين آنهايم. خدايش رحمت كند و ما را در قيامت با او و ائمه اطهار محشور نمايد.
و سرانجام خداوندا تو را به خاطرمرگ با عزتي كه نصيبم كردي شكر ميكنم مرگي كه پدرم و مادرم و پدرانشان و مادرانشان و اجدادشان همواره آرزويش را داشتند، شهادت در ركاب امام حسين (ع) راـ از آن زمان كه كوچك بودم ميديدم كه اين جمله را با گريه و حسرت ميخواندند كه: يا ليتني كنا معه اكنون نيز سلسله جنبان حسينيان در عصر ما خميني بت شكن است كه وجودش منتي از جانب خداوند نهاده شده بر ما فرمان هل من ناصرینصرنی حسين از گلوي فرزندش خميني برميآيد كه به جبهه رفتن از فروع دين واجبتر است.
به خدا هركه به اين ندا لبيك نگويد و در خدمت جبهه و جنگ نباشد يزيدي است چرا كه اين بار يزيديان بيش از هر زماني خود را آماده و مجهز نمودهاند و دستان پليد شرقي و غربيشان را به سختي در دست هم نهادهاند امروز ديگر هيچ توجيهي براي نيامدن به جبهه وجود ندارد حتي شرعياش هم دانشجويم، باش خدا خواسته است وگرنه هيچ بودي، كار ميكنم، خدا خواسته است وگرنه نميكردي ـ نميتوانم، آنچه را ميتواني كن.
به قول يكي از بزرگان كه به او ارادتي خاص دارم اين جمله را در جواب سوالم داد كه:
«آيا درس بخوانيم و بعد خدمت بالاتر كنيم بهتر نيست تا به جبهه رويم؟»
گفت بالاترين هدف ديني كه ميتواني از نرفتن به جبهه داشته باشي اين است كه ميخواهي براي رضاي خدا مهندس شوي و به اصطلاح راه خدا را بروي و دلت شور ميزند كه نكند بميرم و راه خدا بيرهرو مانده باشد و اين يعني اينكه تو از خود خدا دلت بيشتر براي راهش بسوزد. پس تو راه خدا را برو خداوند به مصلحت خويش عمل مينمايد: مگر به اينكه مرگ و زندگي در دست اوست شك داري؟
خداوندا چگونه تو را سپاس گويم كه مرا در زماني خلق كردي كه شكوهمندترين حوادث تاريخ را ميبينم عزت و عظمت اسلام را ميبينم، به زير كشيده شدن طاغوت را ديدم كه با همه قلدرياش با الله اكبر اسلام همچو موشي در آب افتاده به زبالهدان تاريخ پرتاب شد ـ دريوزگي و التماس شرق و غرب را، اتحاد شكوهمند امت را ديدم. معني و مفهوم واقعي كلماتي مانند ايمان ـ توحيد ـ زهد ـ توكل، ايثار، اخلاص، حق، دعا و گريه و.... را يافتم .
سرانجام ديدم شب عاشورا را و روزش را و معركه پيكارش را و هزاران عباس و اكبر را كه حسين وار بر يزيديان تاختند و حق مستضعفين را از مستكبرين ستاندند و حسين را كه فرمانده بود لشكرش را و بر بالين گرفت سر شهيدان را.
ميبينم سرانجام اين جنگ را كه با پيروزي كامل سپاه اسلام به پايان رسيده است و ميبينم خانواده شهدا را كه پيشاپيش ديگران به زيارت كربلا ميروند. به شما و هر كه اين وصيتنامه را ميخواند سفارش ميكنم كه امام را هرگز تنها مگذاريد به گفتههايش شك نكنيد حرفش را، همچون حرف پيامبر و علي و امام زمان بدانيد كه او از خود و براي خود سخن نميگويد برايم مسلم است كه او بيارتباط با امام زمان نيست. اگرهمه شما حرفي زديد و او خلاف آنرا، به آن عمل كنيد و يقين بدانيد كه حرف امام خميني صحيح است و شما اشتباه ميكنيد. براي طول عمر و سلامتياش همواره دعا كنيد كه تنها عمر پربركتي همچو او قابل چنين دعايي است.
از پدر و مادر و برادران و خواهرانم و بستگانم و دوستانم ميخواهم كه هرگز براي شخص من گريه نكنيد. نگوييد جوان بود ـ دانشجو بود فلان و بهمان بود حيف بود از دست رفت. هرچه بود آيا به اندازه انگشت كوچك فرزندان و ياران حسين (ع) بود؟ هرگز! مصيبت، هرچه بزرگتر باشد باز هم به مصائب امام حسين (ع) نخواهد رسيد.
گريهاي هم اگر هست فقط براي او بايد باشد. مبادا در ادامه راه شهيدان و راه مكتبي كه انتخاب كردهايد به خاطر از دست دادن فردي ناچيز سست شويد و يا ناشكري كنيد.
اين آيه را همواره بگوش داشته باشيد كه:ولنبلونكم بشيء من الخوف و الجوع
كه اينها همه آزمايش خداوند است. خداوند مصائب و سختيها را براي آزمايش ما نازل ميكند و آنان كه صابرتر باشند پيروزترند. فقط از شما ميخواهم كه دعا كنيد خداوند از گناهان و تقصيراتم در گذرد و مرا نيز جزء شهدا قبول بفرمايد. خداوند مصائب و سختيها را براي آزمايش ما نازل ميكند.
اين لحظه كه اين وصيت نامه را مينويسم ديگر شمارش معكوس براي انجام عمليات آغاز گشته و همه آماده نبردي سخت بر عليه متجاوزان بعثياند. در اين موقع به ياد دعايي ميافتم كه مكرراً شهيد شاه آبادي در نمازهايش ميخواند و ما هم با او تكرار ميكرديم اللهم اني اسئلك ان تعجل وفاتي قتلاً في سبيلك تحت رايت نبيك مع اوليائك و اسئلك ان تقتل بي اعدائك و اعداء رسولك . همانگونه كه خداوند دعاي آن بزرگوار را اجابت فرمود دعاي اين حقير را نيز ميخواهد برآورد كه بدينجايم رهنمون گردانيد.
از شما ميخواهم اگر جنازهام به دستتان رسيد مرا در بهشت زهرا ميعادگاه شهيدان دفن كنيد تا به شهيدان و دوستانم نزديك باشم و اگر هم جنازهام نرسيد غمگين نباشيد كه همه شهيدان فرزندان و برادران شمايند.
برايم يك سال نماز و دو سال روزه بجاي آوريد و 3هزار تومان خمس و سهم امام ـ هزار تومان هم رد مظالم بدهيد. بقيه هم در اختيار پدرم هرگونه صلاح ديد خرج كند. از همه طلب حلاليت ميكنم و التماس دعا دارم.
مجلسهايم را بسيار ساده برگزار كنيد.
والسلام
65/10/3
ساعت 4بعدازظهر، كنار بهمنشير
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار
دستنوشته شهید
كس تماشا نكند منظره زيباتر از اين خاطري را نبود خاطره زيباتر از اين
زير شمشير شهادت سحرآسان رفتي كه نرفتند از اين دايره زيباتر از اين
نرسد دعوت معشوق فريباتر از آن نشكفد تلبيه از حنجره زيباتر از اين
عندليبا، سفر عرش تو خوش باد برو نرود كس سوي آن كنگره زيباتر از اين
آنچنان پنجره بر نور گشودي كه به عشق نگشوده است كسي پنجره زيباتر از اين
رفتي اي نوگل و در باغ غمت خواهد خواند باز شب تا به سحر زنجره زيباتر از اين
خوش قد و قامتي اما به خدا روز حساب خواهمت ديد در آن منظره زيباتر از اين
زكريا
مادر شهید
شهید شهادت خود را در خواب دیده بود که شب در خواب دیدند که پیامبر به خوابشان آمدند و از بین افراد مختلف شهید را جدا کرده اند بعد فردا برای ماموریت که می روند ایشان اول زخمی می شوند وقتی دوستشان ایشان را به عقب می آوردند گفتند من نباید زخمی می شدم چون جدم در خواب آمد و مرا جدا کرد مادرشان می گویند وقتی شهید این حرف را زد و جلوتر رفت و خمپاره به ایشان اصابت می کند و به شهادت می رسند.
گروههای دانشجویی که از طرف دانشگاه برای دیدار به شلمچه می رفتند چند مورد داشتیم که دانشجوهای شهرستانی در شلمچه خواب شهید را دیده اند و آمده بودند مستقیم سر مزار شهید در چیذر برای دیدار مادر می گوید وقتی من می رفتم سر مزار ایشان می دیدم جوانها آنجا هستند از آنها می پرسیدم مگر شما این شهید را می شناسید آنها می گفتند نه، ولی خواب ایشان را دیده ایم و آدرس سر مزار را گرفته ایم مستقیم آمده ایم ببینیم درست است و در ضمن حاجت خود را طلبیده ایم و از ایشان گرفته ایم.
ما نام شهید را سید احمدرضا گذاشتیم ولی خود شهید می گفت مادر به نام نامی جدمان مرا همان سید احمد صدا کنید.
ولی همان سید احمد رضا صدایش می کردیم تا اینکه ایشان به شهادت رسیدند و پدر ایشان درخواست داد که یکی ا زخیابانها را به نام شهید بگذارند مادر شهید می گویند ما درست این درخواست را به نام سید احمد رضا گذاشتیم ولی وقتی اسم این خیابان را گذاشتیم با تعجب دیدیم از آنجا که شهید هم راضی نبود همان چیزی شد که شهید میخواست و نام سید احمد را برای خیابان گذاشته اند.
ما جاهای مختلف هم رفتیم ولی آخرهمان شد که شهید خواست.مادر شهید می گویند که برای خواهر شهید خواستگارهای زیادی می آمد ولی ما
نمی دانستیم که باید چیکار کنیم تا اینکه خواهر شهید در خواب ایشان را می بیند و شهید به ایشان می گویند که دیگر دلواپس نباش این همان موردی است که شما باید به آن جواب مثبت بدهید مادر می گویند که خواهر شهید بلند شدند و خواب را تعریف کردند و به خواستگارشان جواب دادند ومادرمیگویند که همان دامادی است که می خواستیم و ایشان بسیار خوب هستند.
دوران کودکی
سید احمد رضا محسنیان در یک شب بهاری و زیبا و در سالروز ولادت ضامن آهو ثامن الحجج امام رضا (ع) یعنی 27 فروردین سال 1341 در محله دار المومنین رستم آباد شمیران پا به عرصه وجود نهاد و چون اولین فرزند خانواده بود جمع خانوادگی اش را سرشار از شادی کرد. و خانواده به خاطر عشق به آن امام عزیز او را احمد رضا نامیدند و وی از همان موقع در جوی مذهبی و اسلامی رشد کرد.
و درآغوش پر مهر پدر و مادرش دوران طفولیت را پشت سر گذاشت تا به سن 5 سالگی رسید خانواده به علت هوش سرشار او را در کلاس اول مدرسه ی اسلامی قائمیه ثبت نام کردند و او با وجود سن کم با معدل 20 قبول شد ولی وزارت فرهنگ وقت سن کم او را مانع ادامه تحصیل دانست وی در سالهای بعد نیز سر آمد همکلاسیهایش بود به این ترتیب به دبستان پویا رفت و با عشق فراوان به درسهایش خصوصاَ ریاضیات به تحصیلش ادامه داد تا اینکه دبستان را به اتمام رسانید.
دوران نوجوانی
سید احمد رضا پس از دوران دبستان، دوره راهنمایی خود را نیز در همان مدرسه ادامه داد و علاوه بر اینکه در خواندن دروس خود کوشا بود به هم شاگردیهای خود نیز کمک می کرد. و آنها را در دروسشان راهنمایی می نمود. در آن زمان نیز یکی از شاگردان برجسته مدرسه شناخته شد.
در دوران نوجوانی سید احمد رضا، انقلاب اسلامی داشت پایه گذاری
می شدو کم کم ستون آن شکل می گرفت بدین ترتیب که روحانیون و دست اندر کاران دیگر انقلاب مردم را آماده مبارزه می کردند البته این فعالیتها از سال 42 شروع شده بود در این سالها داشت اوج می گرفت. شهید شاه آبادی نیز یکی از روحانیون دلسوزی بودند که در مسجد اعظم رستم آباد مشغول ارشاد و راهنمایی مردم محل بودند که درهمین رابطه ساواک ایشان را مکررا دستگیر کرده و به زندان انداخته بودند ولی مردم همچنان شیفته ایشان بودند و این شهید عزیز نیز از این قاعده مستثنی نبود. او نیز همراه پدر در پای سخنرانی های استاد شرکت می کرد و چنان مجذوب ایشان بود که بعدها در وصیت نامه ی خویش شهید شاه آبادی را پدر فکری و معنوی خود خوانده بود.
و با پایان گرفتن دوره راهنمایی و ورودش به دبیرستان خوارزمی شور و نشاط انقلاب هم زیاد شد مردم در راهپیمایی ها و تظاهرات علیه رژیم شرکت می کردند و شعار مرگ بر شاه و درود بر خمینی سر میدادند نوجوانان انقلاب که سید احمد رضا هم جزء آنان بود با عشق و شور وصف ناپذیری برای پیروزی فعالیت می کردند.
14 و 15 سال بیشتر نداشت که روزها را در خیابانها همراه بچه های دیگر و مردم بود و شبها هم به پخش اعلامیه، شعار نویسی ، شعار دادن روی پشت بامها می پرداخت همراه خانواده در راهپیمائی های روز عاشورا، نماز عید فطر قیطریه و جاهای دیگر نیز حضورداشت.
همچنین در روز پیروزی یعنی 21 بهمن با همیاری دیگر مردم به پادگان ها ریختند و با این که سن و سالی نداشت شجاعانه مقاومت کرد و در روز 21 بهمن با همیاری دیگر مردم به پادگان ها ریختند و در 22 بهمن جشن پیروزی گرفتند.
وی عاشق و دلباخته حضرت امام خمینی(ره) بود و حرف های امام چون جان شیرین برایش بود شهید سیداحمدرضا به واقع از سربازان امام بود که به قول امام در سال 42 در گهواره بود که امام به پشتوانه همانها انقلاب را به پیروزی رسانید.
دوران جوانی و فعالیتهای پس از انقلاب
سرانجام انقلاب اسلامی ایران در 22 بهمن 57 به پیروزی رسید، انقلابی که با زحمت همه آحاد مردم از جمله نوجوانان و جوانان و پیرانی که جان و مالشان را تقدیم کردند تا شاهد صبح پیروزی باشند و حلول اولین بهار آزادی را پس از زمستان سیاه ببیند ، انقلابی که چنین خونین بدست آمده بود نباید به دست نا اهلان و نامحرمان بیفتد پس همه به فکر حفظ کردن آن به رهبری امام (ره) بودند سید احمد رضا هم که خود و خانواده اش نقشی در به ثمر رسیدن انقلاب داشت و نیز احساس مسئولیت میکرد بنابراین پس از اتمام دبیرستان و روبه رو شدن با انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها به دستور امام و راهنمایی شهید شاه آبادی به صورت داوطلبانه به روستاهای اطراف شهر تهران که از نظر امکانات محروم بودند رفت و به تدریس کودکان مستضعف پرداخت.
و سرما و گرما نیز هیچ خللی درعزمش بوجود نمی آورد و او را از رسیدن به هدفش باز نمی داشت. تقریبا پس از دو سال از آن فعالیتها، وی که شیفته فراگیری بود و دوست داشت همواره یاد بگیرد در کنکور تربیت معلم شرکت کرد و پذیرفته شد و در مرکز تربیت معلم شهید رجایی در رشته ریاضی مشغول به تحصیل شد و همزمان با درس خواندن از آنجا که بیکاری را دوست نداشت هفته ای 2 الی 3 روز راهم به مدارس فردیس کرج و شهریار می رفت و برای بچه های دوره راهنمایی آنجا ریاضیات و عربی تدریس میکرد، او به بچه ها عشق میورزید و آنها را خیلی دوست داشت و هر طور بود خود را به آنان میرسانید .معمولا با موتور سیکلتی که داشت این مسیر را طی میکرد و روزی در یکی از این رفت و آمدها در اتوبان کرج اتومبیلی به سختی به او برخورد کرد و از صحنه متواری شد کسانی که شاهد ماجرا بودند از زنده ماندنش تعجب کرده بودند ولی وی با خواست خدواند و رعایت اصول ایمنی جان بدر برد. زیرا مرگی جز شهادت لایق همچین مردی نبود.
سید احمد به ورزشهای مختلف نیز بسیار علاقه مند بود و در رشته های فوتبال، تنیس روی میز و خصوصا والبیال تبحر خاصی داشت و در دبیرستان هم عضو تیم والیبال مدرسه بود و در دانشگاه اسدی شمیران بازی میکرد و شنا و تیر اندازی با تفنگ بادی راهم در حد عالی میدانست.
با تشکیل بسیج او نیز به عنوان عضو فعال آن درآمد و در بسیج مسجد شهید شاه آبادی همکاری می کرد و فعالیتهای خود را در غالب پاسهای شبانه ، تدریس به نوجوانان محل و شرکت در کلاسهای اخلاقی و دینی و شرکت در جلسات بسیج انجام میداد همچنین در کتابخانه مسجد هم عضو بود و در مطالعه انواع کتاب هم ید طولائی داشت و می شد از کتابهایی که در منزل داشت یک کتابخانه ی بزرگی راه اندازی کرد.
خصوصیات اخلاقی
نکته قابل ذکر در مورد خصوصیات اخلاقی ایشان این است که سید احمد رضا بسیار بسیار رئوف و مهربان بود و همه را از جمله خانواده پدر بزرگ و مادر بزرگهایش را خیلی دوست داشت در کل او با سالخوردگان رابطه بسیار خوبی داشت و اغلب به آنها در محل سرمیزد و از احوال آنان باخبر بود و مرتب از آنان دلجویی می کرد وی به کودکان نیز بسیار علاقه مند بود و خواهر و برادر کوچکتر خود را نیز خیلی دوست داشت و اگر وقت داشت با آنها بازی می کرد و در درسهایشان کمک موثری بود. در منزل نیز در امور خانه به پدر و مادرش کمک میکرد وی علاقه زیادی به آشپزی و شیرینی پزی داشت و در این زمینه دارای امتیازاتی نیز بود. وی به کاشت گیاه و به پرورش انواع درخت میوه و نهال علاقه وافر داشت و از تجربه دیگران ومطالعه کتاب هم استفاده می کرد تا بتواند آنان را بهتربپروراند و همچنین وی عاشق حیوانات و پرندگان بود ودر پرورش آنان نیز همت می گماشت
سیداحمد در حرفه های دیگری نظیرعکاسی و نقاشی نیز بسیار ماهر و زبردست بود و از خط بسیار بسیار خوشی برخوردار بود واین هنر رادر نزد استاد « تنها» آموخته بود.
با بازگشایی دانشگاهها سید احمد رضا از دانشکده تربیت معلم انصراف داد و در کنکور شرکت کرد و به دلیل هوش و استعداد فراوانش در رشته کارشناسی معماری دانشگاه شهید بهشتی قبول شد و مشغول به تحصیل گردید و بانمرات درخشان ترمها را پشت سرمی گذاشت در دانشگاه هم به دلیل حس نوع دوستی در درسها به کمک دوستان خود
می رفت و در آنجا نیز دوستانش به وی علاقه مند شدند.
شهید سید احمد رضا به دلیل رشته تحصیلی اش به جاهای مختلف میرفت و از آثار باستانی دیدن می کرد و از آنان عکس می انداخت.
بعضی از آنها را به وسیله کار دستی ، ماکت سازی می نمود و یا از بعضی مناطق نقاشی می کشید.
دوران دفاع مقدس
پس از اینکه صدام به شهرها و روستاهای ما هجوم اورد و دست به کشتار هم وطنان بی گناه و غصب سرزمینهای انان کرد سید احمد رضا هم با دیدن چنین صحنه های دلخراش و فجیع دیگر طاقتش تمام شد و پای ماندن نداشت او به فرمان امام تصمیم گرفت تا مدتی تحصیل را رها کند و درجبهه های حق علیه باطل شرکت کند و خواست تا داوطلبانه در دفاع مقدس حضور یابد و در آن سهیم باشد بنابراین در حالی که هم درس میخواند و هم تدریس میکرد در جبهه حضور پیدا کرد در روزی که او می خواست از صحنه کلاس و مدرسه به جبهه برود شاگردانش به زیبایی او را بدرقه کردند و برایش آش پشت پا درست کردند بچه ها به وی عشق می ورزیدند زیرا او درمدرسه بسیار فعال بود و با شاگردانش مانند یک دوست رفتار می کرد و آنان هم او را یک دوست صمیمی میدانستند.
وی همچنین در بین معلمان نیز از محبوبیت خاصی برخوردار بود.
بچه ها اغلب در پشت کتابها یا کارتهایی که به مناسبت روز معلم به او
می دادند جملاتی زیبا که حاکی از علاقه آنان بود می نوشتند و
می گفتند که در قلب آنان برای همیشه جای دارد.
یاد و خاطره ی او از ذهن آنان پاک نمی شود بطوریکه بعد از شهادت او شاگردانش از فردیس کرج و شهریار به دیدن خانواده اش می آمدند و یاد و خاطره او را زنده میکردند.سید احمد رضا چندین بار در جبهه حضور یافت.
اولین بار
در سال 61در جبهه کوشک، شلمچه بود
پس از آن در عملیات بدر بود، ایشان در زمان عملیات کربلای 4 نیز شرکت کرد اما به علت لو رفتن عملیات نتوانست در آن شرکت کند و این باعث رنجش خاطر او گشته بود ایشان در عملیات معمولا تک تیر انداز و آر پی جی زن بوده است.
آخرین بار حضور وی در جبهه در زمان عملیات بزرگ کربلای 5 بود که در منطقه شلمچه بود.
نحوهشهادت
با خوشحالی نقل و شکلات پخش میکرده است ناگهان دشمن در یک پاتک در عقبه آتش می ریزد. و ترکشی هم به سید احمد رضا برخورد کرده ، وی را مجروح میکند وقتی دوستان به کمک او می آیند همچنان لبخند می زده است و گفته است که من نباید مجروح می شدم من قرار بود شهید شوم.
در همین وقت دوباره آتش بازی شروع شده و احمد رضا در اثر اصابت ترکش از ناحیه پهلو درست مانند مادرش زهرا(س) در شب شهادت خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها به لقاء الله پیوست و به آرزوی دیرین خود که همانا مرگ با عزت بود رسید و راه استادش شهید شاه آبادی را ادامه داد.
دوستان و همرزمان سید احمد رضا تعرف میکردند که وی قبل از شهادتش درست شب گذشته خواب دیده بود که شهادت برایش مسجل شده و آن خواب را اینگونه تعریف کرده بود که:
صفی از بسیجیان را دیدم که در جلوی آنها پیامبر اکرم ایستاده بودند یکی یکی جلو رفته و ادای احترام می کردیم نوبت که به من رسید پیامبر دستی بر سرم کشیدند و گفتند تو فردا پیش ما میایی. و سپس بیدار شدم و سرانجام در فردای آن شب یعنی 21 دی ماه سال 1365 در عملیات کربلای 5 ، عملیات بزرگی بود که در آن رزمندگان پیشرفت قابل ملاحظه ای کرده بودند و حتی تا نزدیک به شهر بصره هم پیش رفته بودند و دشمن هم با تمام توان خود و هر آنچه که در توان داشت میخواست جلوی این عملیات را بگیرد.
سید احمدرضا هم از چندی قبل در منطقه بود نزدیک به عملیات بود که یک مرخصی 48 ساعته آمد تهران، که آن آخرین دیدار خانواده با وی بود . او در این چند ساعت کارهای عقب مانده را رسیدگی کرد و با تمام اقوام آشنایان حضوری یابا تلفن خداحافظی کرد و در ساعت آخر روی مادر و خواهر و برادر کوچکترش را که در خانه بودند بوسید و از زیر قرآنی که مادرش گرفته بود رد شد و رفت.
عملیات شروع شده بود و نیروها دسته دسته وارد منطقه می شوند و در عملیات شرکت می کردند و دسته ایی که سید احمد رضا در آن بود پس از درگیری شدیدی که بین طرفین در گرفت پیروزمندانه به عقبه خط بر
می گشتند و سید احمد رضا به طوریکه دوستانش تعریف می کردند.
درعملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه دفتر 25 سال زندگی سراسر افتخارش بسته شد و روح بلندش از بدن خاکی به سوی جایگاه ابدی و پروردگارش پرواز کرد.
نوزادی که روز تولد
امام رضا(ع) بدنیا آمده بود.در عنفوان جوانی در روز شهادتخانم فاطمه زهرا (س) جهان خاکی را ترک کرد و به شهادترسید.
مسئولین دانشگاه شهید بهشتی هم همه ساله در یک مراسمی از شهدای دانشگاه از جمله این شهید عزیز تجلیل به عمل می آورند و از سوی دانشگاه هم مدرک کارشناسی ارشد افتخاری برای وی صادر گردید.
زندگینامه شهید سیداحمد رضا محسنیان
اولین فرزند خانواده بود در سال 1341 در محله رستم آباد شمیران چشم به جهان گشود و پس از پشت سر گذاشتن دوران طفولیت در سن 6 سالگی به مدرسه اسلامی قائمیه وارد شد و از همان زمان هوش سرشار خود را آشکار ساخت و توانست با نمرات خیلی عالی کلاس اول ابتدایی را بگذرانید و برای گذراندن سال دوم به مدرسه پویا رفت و تا سوم راهنمایی در همان مدرسه ماند و در تمامی این مدت در سطح درسی خیلی خوبی بود.
سیداحمد رضا از همان دوران کودکی تحت تعلیمات مذهبی قرار داشت ودر مجالس و محافل مذهبی به همراه پدرش شرکت می کرد. تقریباَ اکثر شبها به مسجد می رفت و به فعالیت مشغول بود در حدود اواخر دوره ابتدایی تحول عظیمی در زندگی معنوی او حاصل شد و در سحر زندگانی اش خورشیدی تابان طلوع کرد.
این خورشید شخصی عظیم بنام حجت الاسلام شهید حاج شیخ مهدی شاه آبادی همان شخصیتی که بعدها او رابه عنوان پدر فکری و معنوی اش نامید بود شهید شاه آبادی یکی از شاگردان امام بود که زندگی خویش را صرف مبارزه علیه رژیم منحط پهلوی گذرانید ودر این راه تربیب شاگردانی پرداخت که بعد از او راه وی را ادمه دهند ایشان حدود 4 یا 5 سال قبل از انقلاب به عنوان امام جماعت مسجد اعظم رستم آباد شمیران برگزیده شد و در سنگر جدید مبارزه را دنبال نمود ودر این موقعیت اصولی ترین روش خویش را تربیت نو نهالان قرار داد و جهت تحقق بخشیدن به این امر جلساتی را برای نونهالان ، این سربازان آینده اسلام و انقلاب برقرار ساخت جلساتی از قبیل قرائت و تفسیر قرآن و عربی....
و آنقدر این جلسات جذاب بود که حدود 20 تا 25 نفر با شوق و اشتیاق در آنها شرکت می کردند و شالوده فکری و معنوی انها در همین زمان توسط استاد ریخته شد. یکی از این نو نهالان سیداحمد رضا بود که با علاقه وصف ناپذیر به شخص ایشان همیشه در جلسات شرکت میکرد و تقریبا هر شب به مسجد می رفت و با تشویق ایشان اقدام به تکبیر گفتن و خواندن دعاهای بعد از نماز می نمود.
در سالهای قبل از انقلاب چندین بار شهید شاه آبادی توسط رژیم دستگیر و به زندان افتاد و تحت شکنجه های جسمی و روحی قرار گرفت و هر بار که از زندان آزاد می شد بار به افشاگری می پرداخت و به شاگردان خویش درس ایثار و فداکاری و مبارزه علیه ظلم و ستم و... را می آموخت.
در سالهای 56 و 57 که سید احمد رضا دیگر یک نوجوان رشید بود در کلیه فعالیتها شرکت داشت از قبیل پخش اعلامیه های امام و پخش نوارهای سخنرانی و دیوار نویسی و شرکت در تظاهرات خونین علیه رژیم ستم شاهی و شرکت در جلسات مخفی مبارزه و....
به هنگام پیروزی انقلاب اسلامی در سال 57 در درگیریها حضور داشت. حدود 2 سال بعداز پیروزی انقلاب موفق به اخذ دیپلم در رشته ریاصی فیزیک از دبیرستان خوارزمی شمیران شد و چون در آن موقع دانشگاه ها تعطیل بود و بنا به ضرورتی که جهت پیشرو انقلاب حس می کرد به پردیس در یکی از روستاهای شمیرانات مشغول شد وحدود 2 سال در آن منطقه خدمت کرد .
در این زمان بود که در کنکور تربیت معلم قبول شد بعداز حدود یکسال که در مرکز تربیت معلم درس خواند در سال دوم تحصیل به همراه خواند درس های معمول حدود 2 یا 3 روزدر هفته را به یکی از روستاهای کرج می رفت و تدریس می نمود.
پس از بازگشایی دانشگاهها در کنکور سراسری شرکت نمود ودر دوره کارشناسی ارشد معماری قبول شد و از تربیت معلم انصراف داد ولی دراین مدت آنقدر به محیط مدرسه شهید رجایی فردیس کرج و بچه ها و معلمین آن علاقمند شده بود که به هنگام تحصیل در دانشگاه درهفته روزهای پنج شنبه را با مشقت فراوان به آنجا می رفت و تدریس می کرد و با اخلاق خوب و با صفایی که داشت به تربیت شاگردان خویش مشغول بود.
بعد از شروع جنگ 3 مرتبه به جبهه های نبرد اعزام شده و اولین بار در سال 61 در جبهه کوشک ، شلمچه بود که به همراه شهید شاه آبادی از تهران عازم شدند . دومین بار به هنگام عملیات بدر بود . البته دو مرحله اعزام در هیچ عملیات بزرگی شرکت نداشت و از این موضوع رنج می برد.
بعد از عملیات خیبر بود که حجه الاسلام شاه آبادی در جزیره مجنون به شهادت رسید و آخرین درس رابه شاگردان حقیقی خویش آموخت .در این مدت سید احمد رضا که شاهد شهادت معلم و استاد و الگوی خویش بود. هر لحظه انتظار می کشید که درسی را که از استاد آموخته بود به خوبی پس بدهد و دین خویش را به انقلاب ادا کند.
در سومین مرحله که به جبهه اعزام شد به عنوان کمک آر پی جی در یک گردان عملیاتی مشغول خدمت شد و سرانجام درعملیات کربلای 5 شرکت کرد و با به آتش کشیدن چندین تانک عراقی سرانجام در روز 65/10/21 در جبهه شلمچه شربت شهادت را نوشید و به آرزویش رسید.
یادش گرامی و راهش پر رهرو
در حسرت کوی کربلا می رفتند
مشتاق به بوی کربلا می رفتند
گلگون تن و خونین کفن و بی پرو بال
اینگونه بسوی کربلا می رفتند